Sunday, May 22, 2011

تعلیق

وقتی همه چیز از طناب تعلیق آویزان است
حتی خودم
حتی صدایم
حتی اشکهایم
..
وقتی که باد نمی وزد
تا برگهای مرده را بکند
تا شاخه ها نفس بکشند
تا من بفهمم که در نهایت....مرده ام یا زنده
...
تنها کابوس تمام زندگی ام ، می شود تنها آرزوی زندگی ام
یک گاو آهن بزرگ زنگ زده
که تمام مرا..........تمام مرا شخم بزند

Wednesday, May 18, 2011

بی سایه

این اشباح عجول کمرنگ.......این رهگذر های خالی از تمام نشانه های عشق ورزیدن
این سایه ها....این سایه ها.....این تمام سهم من از زندگی
این روزها که کش می آیند......کش می آیند تا انتهای بی صبری....تا منتهای صبوری
این خوابها که می بینم هر روز...هر شب......هر چشم به هم گذاشتن بیهوده
کجا.......کی..........در کدام فصل این داستان مکرر
فرو خواهند ریخت؟
تا شانه هایم آسوده شوند، از تحمل دست های تنهایی

Friday, May 13, 2011

بختک

دلم برای شعر تنگ شده
 برای خودم
برای بی بهانه نوشتن
برای روزهایی که نبودی
و دختری شادمانه در نگاهم می خندید
...
کاش این باد سهمگین، زودتر وزیده بود
تا روح کرمخوردهء بی ریشه ات را
از برگهای عاریه عریان کند
و این باران
کاش زودتر شسته بود این لعاب  روشن یکدست را
از خنده های چرک مرده ات
از چشمهایت...که آشیان کلاغهای بد یمن است
...
خدای من
!!
آخر کجای این دنیا، چکاوکی برای مترسکی ترانه می خواند
؟؟؟؟؟؟؟؟؟