Friday, January 28, 2011

میهمانی

خب بگو
حالا که آمده ای
و به زور برایم خاطره تعریف می کنی
که مهربانیت را باور کنم
بگو چرا من حتی نام خودم را نمی دانم؟

اینجا نشسته ای و چای می نوشی
تا اشک های من خشک شوند
و دوباره
قصه های خوب برای بچه های خوب را
از نو شروع کنی
و من دوباره گریه بیافتم
که چرا بچه خوبی نبوده ام
و آخر تمام قصه ها
من زودتر تمام شده ام
قبل از رسیدن کلاغ به خانه اش؟

خدای نازنیم
میدانی
من تاریخ دوست ندارم
و جغرافی
و حتی فلسفه
یا منطق
بیا فراموش کنیم
چه کسی
چرا
کجا
به خاطر کدام حکمت
با چه رسالتی
قدم به این خراب شده گذاشته
تا چه چیزهایی را یاد من بیاورد
من چند بار باید به دنیا بیایم
تا شیر فهم بشوم؟
ببین

من عاشق ریاضی هستم

و فقط یک سوال کردم
 !!! 
فقط به من بگو، چرا تمام معادله های زندگی من
سه مجهول بی ربط داشتند
و من هرگز با نبوغ ریاضی دان شدن
به دنیا نیامدم که بفهمم
چگونه
چه وقت
چه کسی
تپش های دلم را
دوست خواهد داشت؟

.
.
.
افسون

گاهی زمستان هیچ نشانی ندارد جز لبهای بی رنگی که در آیینه می بینم

تب دارم
نمی دانم از درد می سوزم یا شوق
از رفته ها یا نیامده ها

این روزهای گس مثل گردباد می وزند
چیز شبیه هجوم برگهای ریخته و باران نباریده
خش دار و سرد و آشفته
این روزها تمام هوا بوی خاک نم زده دارد
بویی شبیه قبر تازه دفن شده
من کجای این زمین ایستاده ام؟
که سایه ام تا افق کشیده شده
 واین نسیم سمج که می وزد و می لرزم
تنها نشان بودن من نیست؟

من اگر مرده بودم سردم نمی شد؟
می شد؟
نه
من اگر مرده بودم و سرد می شدم
گونه هایم تب نمی کرد

من کجای این زمین ایستاده ام
که قلبم هنوز می لرزد
وقتی دستانم
هیچ نامی را به یاد نمی آورند
که ابتدای هیچ شعری بنویسند
و هیچ روزی را
که قلب قرمز کوچکی روی تقویم
نشانش کرده باشد
...
از بوی باران گیج شده ام
من گریسته ام
یا آسمان باریده؟

.
.
.
افسون



هذیان

گیرم تمام قاصدکهایی که  بوسه های مرا برای تو می آوردند
باد برد ...به نمی دانم کجاهایی که تو نیستی
گیرم که خواب ِ در آغوش گرم تو آرام گرفتنم
با زنگ بیدار باش ساعت ِ روزهای بی تو پرید
گیرم که من دست کشیدم از هرچه داشتم
 وقتی تو را نداشتم
!!!
گیرم که من شدم کولی و شوریدهء هذیان گوی ِ بی هدف
که شعرهایش را می فروشد تا فراموش کند
...
گیرم که مُردم !!! فدای سرت
اما بگو
چگونه از یاد ببرم
میان این نبودن  و نداشتن و تبهای پر توهم و تنهایی
چگونه فراموش کنم که یکبار به من گفتی
دوستت دارم
و چشمهایت چنان گواهی داد
که من نفسم برای همیشه حبس ماند
و قلبم به گونه هایم هجوم آورد
و برای همیشه دیوانه شدم


افسون

روح

یادم نیست خورشیدم
کی 
کجا
پشت کدام کوه
ترکم کرد
اما سیاهی آن شب ممتد
چنان به گسیوان سیاهم گره خورد
که چشمهایم رنگ باختند
اشک هایم یخ زدند
و لب هایم
پر شد از ترکهایی عمیق
بدون هیچ سوالی
بدون هیچ صدایی

دیگر نمی دانم
شاید من مرده ام؟
.
.
.
افسون