Monday, January 31, 2011

معشوق

چگونه ميباري؟؟؟؟؟؟

از ميان اين سقف سياه ،اين چنين زلال

 چگونه مي شويي

 تمام اين تار هاي اندوه سالها تنيده را

 از آغوش فراموش شده ام

 مگر تمام تو بيش از چند واژه بر چند خط كاغذ كاهي ست؟؟؟

 مگر تمام من به جز همين خوابهاي سياه و سفيداست

 كه شب به سقف بي چراغ نقاشي ميكنم

 و صبح در روشويي بالا مي آورم

 مگر تمام سهم من ا زعشق همين عشق ناله ها نيست؟؟

 چگونه است هنوز که تا چشم مي گشايم

 تويي كه مي تابي؟؟

 آي ي ي شما

 ...

شما آدمها

 شما كه ذكر تسبيح صبح و شامتان

 دوستت دارم است

 شما كه از فراق ووصال و يار قصيده مي بافيد

 شما كه از وفا و جفا و دروغ و راست مطلعيد

 آي مردم

 من مبهوت باران زده ام

 من مهتاب ديده در قعر چاه بي آب زندگيم

 من مستِ مي نخوردهء از همه جا رانده ام

 من عشق نوش بي معشوق مانده ام

 من از نفسهاي ملتهبي كه مي سرايم

 مدهوشم

مجنونم

چگووووووونه ام شوريده بر شيريني كه نيست

 بر شيريني كه نيستي

 اما از آن منست

 اما از آن مني

Sunday, January 30, 2011

سحرم دولت بیدار به بالین آمد

ميان من و نجوايم با ستاره هاي شبگرد
بخت بلندي خوابيده بود بر پيشانيم
گونه به رطوبت خاك زاينده مي ساييدم
كه ناگهان وحي شدي به اعماق قلبم
***
دل دادم و تورا ستاندم
شدم پيام آور مهرباني
********
برگزيده شدم
با هاله اي درخشان در بوسه هايم
تا ترنج محجوب لبانت را بچينم
عطر ياس بهشت پيچيد
***
به رسالتم
آسمان گريست
شوقي به شكرگزاري بندگي من
***
عصايم بر زمين افتاد و خورشيدي روييد
در پس جنگل انبوه مژگانت
اعجاز حقانيت من شدي تو
بر آفرينش عشق
********
حالا دمادم ، آيه آيه در نفسهايم نازل مي شوي
من واژه نامه كامل عشقم
جاري در بستر عروق انديشه ات
ايمان بياور به سحر اين واژه ها
ايمان بياور به من
********
ايمان بياوربه خويش و خالق عشق را سجده كن
به فرمان آفرينشي كه بر تو امر مي كند
***
سجده كن كه پرهاي پروازت شكفته شود
كه آسمانت به زمين سجده كند
آنجا كه در برابرش زانو ميزني
به قدم گاه تو
جوشش چشمه اي ابدي خواهد بود
اگر خوشه هاي ايمان را از بوسه هايم بچيني
و عشق را
در قلبت
بيافريني

تقدیم به تو که در رویاهایم زندگی میکنی

چراغها را که خاموش کنی
دلت روشن می شود
سر انگشتهایت سر می خورند
و عقربه ها متوقف می شوند
انگار
بوسه ات تار عنکبوتی ست برای شکار زمان
رویاها از کرانهء نگاهت جاری می شوند
به بیکران قلبت
و همزاد نقره ایت
رنگ می بازد
.
.
.
چراغها را خاموش کن

.

من نیز
چشمانم را می بندم
و
دلم را رها می کنم

...

کاش صدای ساعت ، در آیینه منعکس می شد
و زمان
میان بازوانت معلق می ماند
در امتداد بوسه ای رویایی

...
صدایم در دوردست های یک تصنیف قدیمی می لرزد
انگار
برگ می ریزد

...

عقرب زلف كجت با قمر قرينه

تا قمر در عقربه كار دل همينه

...

افسوس

فاصله هميشه هست

ميان من و روح آرامش

حتي اگر سرت روي سينه ام آرام بگيرد

دردي هست كه تپش هايت را ازمن مي ربايد

دردي كه بيخ گلويم گير ميكند

وقتي تو در خواب لبخند ميزني

وقتی از خواب بیدار می شوم

وقتی تو نیستی

و تنهایی من هجوم تو را پیش بینی نمی کرد


در شرابدانش تنها يك قطره مانده بود
به قدر تمام مستي ِهستي
خدا را مي گويم
بر دامنش آويختم ، مستانه نوشيدم
در آغوشم كشيد
آغوشش بوي نوازش دارد
بوي عشق
بوي هرچه تو ميخواهي
  من بي قراري خواستم كه درتو بياويزم
بخشيد
اينست كه نفس هايت پُرست از عطر تپش هايم
در آغوشت مي درخشم
  من باران خواستم كه پاكيزه برويم
بخشيد
اينست كه بر لحظه هايت روييده ام نيلوفرانه
در رويايت مي شكوفم، مي رقصم
در خنده ات مي پيچم
  من آتش خواستم كه بسوزانم
هر چه رنگ روز مرگي دارد
بخشيد
اينست كه شوريده مي شوي
از سرانگشتانم شعله مي كشي، مي سوزي، مي رويي
دهوش مي شوي
من عشق خواستم كه بيافرينم
بخشيد
ينست كه اينجا هستي
معشوق و عاشق شیرین و مجنون
چشم نمناك و لب خندان و مغرور
زیبا
آنگونه كه من دوست ميدارم
در تو عشق آفریدم تا ستايشت كنم
بر محراب چشمانت زانو زدم
به نقش رقص خدا هزار شمع افروختم
هزار ذكر آفريدم
هزار نام زمزمه كردم
هزار معجزه آوردم
من پيام آور عشق خدايم
بر تويي كه خدايي ميكني بر دلم
من بوسه خواستم
 بخشيد
 تونقش بوسه خدا هستي بر گونه ام

قند مکرر لب و دندان تو

شب از نیمه گذشته
حوالي صبح ، سپیده نیامده
به یاد تو، که با منی و دور از من
مست از شراب و بوسه هاي خيالي
با نورهاي سرخ كه مي چرخد در فضاي اتاقم
فضاي اشباع شده از عطر نفس هاي تو
فضاي آغوش گداخته ات
گيج ميخورم...پاي مي كوبم
ديوارها را ديوانه وار به آغوش ميكشم
اين رنگ بوسه هاي منست
بر گونه هاي سپيد ديوار
با طعم بوسه اي كه از تو چشيده
ديوار های مدهوش و بي قرار
ديوارهای تب كرده
دلشان مي كوبد به چرخ مستانه ام
انگار
در آغوشم مي لغزي
چون ماهي عروس مي گريزي
آي ي ي ي ديوانه
تمام اين دريا كه مي گريزيش، حريم من است
به هرموج كه بپيچي ،به تو مي پيچم
به هر سو كه بگريزي ،از من می گذری
من چنگ زده ام در لحظه ها ي تو
تو از آن مني و اين منم
مست
برهنه
ستاره آويخته بر گيسوان شب فامم
پنجه در كشيده بر چشم تنگ آسمان
چونان سيلي باريده بر تمام پوست سياه شب
مِي خورده مدهوش بوسه هاي جام
رويا به آتش كشيده در التهاب نفسهاي بي قرار
تو را مي طلبم
فرياد ميزنم
ميان اين همه هست و نيست
کنارم نیستی و هستي
تويي كه عشق مي ناممت
اسير پنجه هاي خواستن من
هستي
هستي
هستي

برای تو که دوری و نزدیک

روحت را با هر نفس نوشيده ام
*
روحم را بر عرياني حضورت پوشانده ام
*
بين من و تو آيينه اي نيست
*
تويي در من چون رقص شعله در پيچاپيچ دود
*
مي پيچم
*
مي رقصم
*
تا مرگ تا تولد
*
تا حضور دستان جوهري عاشق
*
بر خاكي كه تماميت ما را مكيده است
***
من باور دارم
*
گنجشك مردهء چال شده زير خوارها خاك هم
*
در جادوي عشق
*
جوانه خواهد زد
***
در قبرستان
*
در تمام گوشه و كنار سنگها
*
در تمام خطوط موازي ممتد
*
عشقهاي كوچك سبز صدايت مي كنند
*
به چرخش خوني كه ازطبيعت به طبيعت جاري ست
*
در قبرستان تا به حال گلي خودروي كوچكي را بوييده اي؟؟
*
شايد محبوبت به انتظار بوسه اي روييده باشد

Friday, January 28, 2011

میهمانی

خب بگو
حالا که آمده ای
و به زور برایم خاطره تعریف می کنی
که مهربانیت را باور کنم
بگو چرا من حتی نام خودم را نمی دانم؟

اینجا نشسته ای و چای می نوشی
تا اشک های من خشک شوند
و دوباره
قصه های خوب برای بچه های خوب را
از نو شروع کنی
و من دوباره گریه بیافتم
که چرا بچه خوبی نبوده ام
و آخر تمام قصه ها
من زودتر تمام شده ام
قبل از رسیدن کلاغ به خانه اش؟

خدای نازنیم
میدانی
من تاریخ دوست ندارم
و جغرافی
و حتی فلسفه
یا منطق
بیا فراموش کنیم
چه کسی
چرا
کجا
به خاطر کدام حکمت
با چه رسالتی
قدم به این خراب شده گذاشته
تا چه چیزهایی را یاد من بیاورد
من چند بار باید به دنیا بیایم
تا شیر فهم بشوم؟
ببین

من عاشق ریاضی هستم

و فقط یک سوال کردم
 !!! 
فقط به من بگو، چرا تمام معادله های زندگی من
سه مجهول بی ربط داشتند
و من هرگز با نبوغ ریاضی دان شدن
به دنیا نیامدم که بفهمم
چگونه
چه وقت
چه کسی
تپش های دلم را
دوست خواهد داشت؟

.
.
.
افسون

گاهی زمستان هیچ نشانی ندارد جز لبهای بی رنگی که در آیینه می بینم

تب دارم
نمی دانم از درد می سوزم یا شوق
از رفته ها یا نیامده ها

این روزهای گس مثل گردباد می وزند
چیز شبیه هجوم برگهای ریخته و باران نباریده
خش دار و سرد و آشفته
این روزها تمام هوا بوی خاک نم زده دارد
بویی شبیه قبر تازه دفن شده
من کجای این زمین ایستاده ام؟
که سایه ام تا افق کشیده شده
 واین نسیم سمج که می وزد و می لرزم
تنها نشان بودن من نیست؟

من اگر مرده بودم سردم نمی شد؟
می شد؟
نه
من اگر مرده بودم و سرد می شدم
گونه هایم تب نمی کرد

من کجای این زمین ایستاده ام
که قلبم هنوز می لرزد
وقتی دستانم
هیچ نامی را به یاد نمی آورند
که ابتدای هیچ شعری بنویسند
و هیچ روزی را
که قلب قرمز کوچکی روی تقویم
نشانش کرده باشد
...
از بوی باران گیج شده ام
من گریسته ام
یا آسمان باریده؟

.
.
.
افسون



هذیان

گیرم تمام قاصدکهایی که  بوسه های مرا برای تو می آوردند
باد برد ...به نمی دانم کجاهایی که تو نیستی
گیرم که خواب ِ در آغوش گرم تو آرام گرفتنم
با زنگ بیدار باش ساعت ِ روزهای بی تو پرید
گیرم که من دست کشیدم از هرچه داشتم
 وقتی تو را نداشتم
!!!
گیرم که من شدم کولی و شوریدهء هذیان گوی ِ بی هدف
که شعرهایش را می فروشد تا فراموش کند
...
گیرم که مُردم !!! فدای سرت
اما بگو
چگونه از یاد ببرم
میان این نبودن  و نداشتن و تبهای پر توهم و تنهایی
چگونه فراموش کنم که یکبار به من گفتی
دوستت دارم
و چشمهایت چنان گواهی داد
که من نفسم برای همیشه حبس ماند
و قلبم به گونه هایم هجوم آورد
و برای همیشه دیوانه شدم


افسون

روح

یادم نیست خورشیدم
کی 
کجا
پشت کدام کوه
ترکم کرد
اما سیاهی آن شب ممتد
چنان به گسیوان سیاهم گره خورد
که چشمهایم رنگ باختند
اشک هایم یخ زدند
و لب هایم
پر شد از ترکهایی عمیق
بدون هیچ سوالی
بدون هیچ صدایی

دیگر نمی دانم
شاید من مرده ام؟
.
.
.
افسون