چراغها را که خاموش کنی
دلت روشن می شود
سر انگشتهایت سر می خورند
و عقربه ها متوقف می شوند
انگار
بوسه ات تار عنکبوتی ست برای شکار زمان
رویاها از کرانهء نگاهت جاری می شوند
به بیکران قلبت
و همزاد نقره ایت
رنگ می بازد
.
.
.
چراغها را خاموش کن
.
من نیز
چشمانم را می بندم
و
دلم را رها می کنم
...
کاش صدای ساعت ، در آیینه منعکس می شد
و زمان
میان بازوانت معلق می ماند
در امتداد بوسه ای رویایی
...
صدایم در دوردست های یک تصنیف قدیمی می لرزد
انگار
برگ می ریزد
...
عقرب زلف كجت با قمر قرينه
تا قمر در عقربه كار دل همينه
...
افسوس
فاصله هميشه هست
ميان من و روح آرامش
حتي اگر سرت روي سينه ام آرام بگيرد
دردي هست كه تپش هايت را ازمن مي ربايد
دردي كه بيخ گلويم گير ميكند
وقتي تو در خواب لبخند ميزني
وقتی از خواب بیدار می شوم
وقتی تو نیستی
No comments:
Post a Comment