هزار عاشقانه و یک دلتنگی
Friday, January 28, 2011
روح
یادم نیست خورشیدم
کی
کجا
پشت کدام کوه
ترکم کرد
اما سیاهی آن شب ممتد
چنان به گسیوان سیاهم گره خورد
که چشمهایم رنگ باختند
اشک هایم یخ زدند
و لب هایم
پر شد از ترکهایی عمیق
بدون هیچ سوالی
بدون هیچ صدایی
دیگر نمی دانم
شاید من مرده ام؟
.
.
.
افسون
Newer Posts
Older Posts
Home
Subscribe to:
Posts (Atom)