خب بگو
حالا که آمده ای
و به زور برایم خاطره تعریف می کنی
که مهربانیت را باور کنم
بگو چرا من حتی نام خودم را نمی دانم؟
اینجا نشسته ای و چای می نوشی
تا اشک های من خشک شوند
و دوباره
قصه های خوب برای بچه های خوب را
از نو شروع کنی
و من دوباره گریه بیافتم
که چرا بچه خوبی نبوده ام
و آخر تمام قصه ها
من زودتر تمام شده ام
قبل از رسیدن کلاغ به خانه اش؟
خدای نازنیم
میدانی
میدانی
من تاریخ دوست ندارم
و جغرافی
و حتی فلسفه
یا منطق
بیا فراموش کنیم
چه کسی
چرا
کجا
به خاطر کدام حکمت
با چه رسالتی
قدم به این خراب شده گذاشته
تا چه چیزهایی را یاد من بیاورد
من چند بار باید به دنیا بیایم
تا شیر فهم بشوم؟
ببین
من عاشق ریاضی هستم
و فقط یک سوال کردم
!!!
فقط به من بگو، چرا تمام معادله های زندگی من
سه مجهول بی ربط داشتند
و من هرگز با نبوغ ریاضی دان شدن
به دنیا نیامدم که بفهمم
چگونه
چه وقت
چه کسی
تپش های دلم را
دوست خواهد داشت؟
.
.
.
افسون