Wednesday, July 20, 2011

سرم به شانهء سکوت تلخی می لغزد
که بوی واژه های فرو خورده ات را می دهد
و خوابی دور.........که در خیال هم آغوشی ات گم شد
....
این روزها، سنگ هم سنگ صبور کسی نمی شود
خورشید خاردردناکی ست  به چشمم
وقتی تو در خواب های نیمه کاره ام
هنوز می خندی
و می بوسی
...
من با هجای نام کوچک چهار حرفی ات
در لفظ بی تکرار سه حرفی عشق
تفسیر هفت قصهء کودکی ام را
از هفت شاهدخت تنها
که عشق در باغ معلق صدایشان می زد
جستجو کردم
از هفت بوسهء عاشقانهء صفحه آخر
هفتاد بار نوشتم
و در انتها مثل همیشه
".... با " دوستت دارم
امضای ساده ای کردم
و در هجوم هماغوشی سکوت همیشگی ات
از عاشقانه های غریبی، بارور شدم
...
من مادر تمام این رنجهای شیرینم