تب دارم
نمی دانم از درد می سوزم یا شوق
از رفته ها یا نیامده ها
این روزهای گس مثل گردباد می وزند
چیز شبیه هجوم برگهای ریخته و باران نباریده
خش دار و سرد و آشفته
این روزها تمام هوا بوی خاک نم زده دارد
بویی شبیه قبر تازه دفن شده
من کجای این زمین ایستاده ام؟
که سایه ام تا افق کشیده شده
واین نسیم سمج که می وزد و می لرزم
تنها نشان بودن من نیست؟
من اگر مرده بودم سردم نمی شد؟
می شد؟
نه
من اگر مرده بودم و سرد می شدم
گونه هایم تب نمی کرد
من کجای این زمین ایستاده ام
که قلبم هنوز می لرزد
وقتی دستانم
هیچ نامی را به یاد نمی آورند
که ابتدای هیچ شعری بنویسند
و هیچ روزی را
که قلب قرمز کوچکی روی تقویم
نشانش کرده باشد
...
از بوی باران گیج شده ام
من گریسته ام
یا آسمان باریده؟
.
.
.
افسون