Monday, January 31, 2011

معشوق

چگونه ميباري؟؟؟؟؟؟

از ميان اين سقف سياه ،اين چنين زلال

 چگونه مي شويي

 تمام اين تار هاي اندوه سالها تنيده را

 از آغوش فراموش شده ام

 مگر تمام تو بيش از چند واژه بر چند خط كاغذ كاهي ست؟؟؟

 مگر تمام من به جز همين خوابهاي سياه و سفيداست

 كه شب به سقف بي چراغ نقاشي ميكنم

 و صبح در روشويي بالا مي آورم

 مگر تمام سهم من ا زعشق همين عشق ناله ها نيست؟؟

 چگونه است هنوز که تا چشم مي گشايم

 تويي كه مي تابي؟؟

 آي ي ي شما

 ...

شما آدمها

 شما كه ذكر تسبيح صبح و شامتان

 دوستت دارم است

 شما كه از فراق ووصال و يار قصيده مي بافيد

 شما كه از وفا و جفا و دروغ و راست مطلعيد

 آي مردم

 من مبهوت باران زده ام

 من مهتاب ديده در قعر چاه بي آب زندگيم

 من مستِ مي نخوردهء از همه جا رانده ام

 من عشق نوش بي معشوق مانده ام

 من از نفسهاي ملتهبي كه مي سرايم

 مدهوشم

مجنونم

چگووووووونه ام شوريده بر شيريني كه نيست

 بر شيريني كه نيستي

 اما از آن منست

 اما از آن مني