قلبم سخت می تپد،
آنقدر که می توانم هر ضربه اش را در مشتم بگیرم
و سخت تر بفشارم
آنقدر که انگشتانم می لرزند
و نفس هایم حبس می شوند
دلهره هایم را به هم می بافم و می شمارم
یک دانه برای تو از افسونگری خنده هایت
یک دانه برای من از دلشوره های نبودنت
یک دانه برای تو از طفره رفتن های همیشگی ات
یک دانه برای من از سوالهای ناتمام
یک دانه برای تو از رفتن های ناگهان
یک دانه برای من از شبهای انتظار
یک دانه برای تو
از تو
از خودت
از نگاهت
از بوسه های تب دارت
از آغوش چون حریر نرمت
از نفس های آرام خواب عمیقت
از دستهای ناخودآگاه نوازشگرت
از دنیایی که تو هستی و تو هستی و تو
یک دانه برای من
از من
برای لرزه های تنم
برای خواستن های قلبم
برای چشمهای مرطوبم
برای مردن در آغوشت
برای دلی که عاشقش کردی
....
می بافم
می بافم
شب به پایان می رسد
روز به پایان می رسد
عمر به پایان می رسد
و من هنوز هستم
تو هستی
عشق هست
No comments:
Post a Comment