Wednesday, November 3, 2010

هم قصه

می لغزند خنده هایت در شیارهای مغزم
تا درخشش نقره ای اندیشه هایم را بیافزایند
...
این روزها عاشقی می کنم با ثانیه ها
که فرار می کنند و من آرام می گیرم
و بوسه هایم
صورتی
اکلیلی
قرمز
جگری
!!!
بر کاغذ  تقویم دیواری می خندند
در پایان هر روز ِ هر ماه
...
عمر می رود و تو می آیی
به روزهای آمدنت نزدیک میشوم
روزهای رسیدنت
ماندنت
و نوازش هایی طولانی در امتداد تمام شبها
شبهای پرستارهء پر بوسه
....
عاشقی می کنم با روزهایی که می روند تا تو بیایی
و جوانی زودگذرم
که در انتظار می گذرد
....
عاشقی می کنم که از دست می دهم
خالی می شوم
خالص می شوم
تنها می شوم
دور می شوم از تمام تعلق هایم...دوووور می شوم
عاشقی میکنم که رها می شوم
و تو در من
در دالانهای خالی شده ء ذهنم
و پنجره های گشوده ء قلبم
و شاخه های عریان روحم
خواهی وزید
لانه خواهی کرد
جوانه خواهی زد
و صدای خنده های شیرینت
برای همیشه
می پیچد
...
...
...
افسون

No comments:

Post a Comment