نبضم دمادم زیاد می شود
مشت می شود
فریاد می شود
...
آه می کشم
........
بوی باد گرفته ام
بوی باران ناهنگام
بوی خاک نم خورده
بوی رفتن میان سایه روشن غریب اول صبح
........
دیشب میان دلتنگی هایم، باران زده است
حس می کنم
خیابان خلوت برگ اندودی شده ام
درانتهای پاییزی ابدی
که دیوانه وار سهم مبهم خوشبختی ام را
میان خش خش برگها می جویم
و دوست دارم این ویرانی اتفاقی را
!!!
همچنان که صدای سایش دندانهایم را
وقتی تو در خوابهایم قدم می زنی
و من می میرم از فرط عاشقت بودن
و من
دیگر نمی بینم
شانه هایم تکان میخورند
قلبم گهوارهء بی تابیست که اصرار می کند
برای همیشه بخوابم
و روحم کودک زبان بسته ای
که جز بر شانه ء تو خوابش نمی برد
دیگر نمی فهمم
میان اینهمه حادثه ، این همه اتفاق بی پاسخ
باید تصادفا انگشتهای تو بر گیسوان من می لغزید؟
و دست هایت...بر بازوان من؟
و نفس هایت؟
و بوسه هایت؟
باید درست میان آغوش من به خواب می رفتی؟
و وقتی که خواب بودم
می رفتی ؟؟؟؟
چون سایه ای کمرنگ.....بی روح.....لجباز؟؟
دیگر نمی گویم
اما خودت بدان
اگر دوباره نبوسی ام
خواهم مرد
مشت می شود
فریاد می شود
...
آه می کشم
........
بوی باد گرفته ام
بوی باران ناهنگام
بوی خاک نم خورده
بوی رفتن میان سایه روشن غریب اول صبح
........
دیشب میان دلتنگی هایم، باران زده است
حس می کنم
خیابان خلوت برگ اندودی شده ام
درانتهای پاییزی ابدی
که دیوانه وار سهم مبهم خوشبختی ام را
میان خش خش برگها می جویم
و دوست دارم این ویرانی اتفاقی را
!!!
همچنان که صدای سایش دندانهایم را
وقتی تو در خوابهایم قدم می زنی
و من می میرم از فرط عاشقت بودن
و من
دیگر نمی بینم
شانه هایم تکان میخورند
قلبم گهوارهء بی تابیست که اصرار می کند
برای همیشه بخوابم
و روحم کودک زبان بسته ای
که جز بر شانه ء تو خوابش نمی برد
دیگر نمی فهمم
میان اینهمه حادثه ، این همه اتفاق بی پاسخ
باید تصادفا انگشتهای تو بر گیسوان من می لغزید؟
و دست هایت...بر بازوان من؟
و نفس هایت؟
و بوسه هایت؟
باید درست میان آغوش من به خواب می رفتی؟
و وقتی که خواب بودم
می رفتی ؟؟؟؟
چون سایه ای کمرنگ.....بی روح.....لجباز؟؟
دیگر نمی گویم
اما خودت بدان
اگر دوباره نبوسی ام
خواهم مرد
No comments:
Post a Comment