Thursday, March 15, 2012

عشق مجرد

جستم!! جستم آن مفهوم بی نهایت مجرد را !!
من در نگاههای بی تفاوت خواب آلودش
و در طنین صدای خمیازه ای که بوی خیانت میداد
مفهوم عشق را جستم.
و در بی نهایت درماندگی، شعرهایم را، عاشقانه هایی که برایش سرودم را
گلهایی هرزه زودگذری آرزو کردم
که در دستهای لرزانم پرپر می شدند
با قطره قطرهء اشکهایی از سر تنهایی ریخت
وقتی که داستان ساده اش روی سرم هوار شد
با جمله هایی سخت معنی دار، که فقط من نمی دانستم!
...
عزیزکم !! این روسپی نازک دلی که در آغوش من لمیده کسی نیست!!
جز بی پناهی که عمیقا به زندگی با من عادت کرده!!
اما تو عزیز دلمی!
...
و من عشق را در بی شعوری دل بی تابم جستم
که با اینهمه بغض...اینهمه اندوه، هنوز زنده ام....هنوز...

...
دردی سخت... سنگین... در گلویم گیر کرده که هیچ کلامی به شکستنش تبر نخواهد شد.


Tuesday, November 8, 2011

گنک خوابدیده

هر نیمه شب در دنیای مبهم خوابهایم،

چنان به تصویرهای محوی که هرگز نمی شناسم

عشق می ورزم

که هر صبح با لرزش شانه هایم

از کوبش ناتمام قلب ناآرامم

با اضطراب عاشق ِ از معشوق جدا شده، بیدار می شوم

و گونه هایم در آتشی بی رحم ،که نمیدانم چیست، می سوزند


کاشکی یکبار.....فقط یکبار خیال میکردم

با مردنم به دنیای خوابهایم کوچ خواهم کرد

تا یکبار بمیرم

و برای همیشه بخوابم

Friday, October 28, 2011

خزان دخت


باران که می زند
من در هجوم ِ ناگهانِ آرزوهای زرد شده ام
مدفون می شوم
و دل می دهم
به خش خشِ صدای پاهای بی تفاوتی
که از ویرانی ام، لذت می برند
و عکس یادگاری می گیرند
و بلند بلند اقرار می کنند
عاشق روح پاییزند

Wednesday, July 20, 2011

سرم به شانهء سکوت تلخی می لغزد
که بوی واژه های فرو خورده ات را می دهد
و خوابی دور.........که در خیال هم آغوشی ات گم شد
....
این روزها، سنگ هم سنگ صبور کسی نمی شود
خورشید خاردردناکی ست  به چشمم
وقتی تو در خواب های نیمه کاره ام
هنوز می خندی
و می بوسی
...
من با هجای نام کوچک چهار حرفی ات
در لفظ بی تکرار سه حرفی عشق
تفسیر هفت قصهء کودکی ام را
از هفت شاهدخت تنها
که عشق در باغ معلق صدایشان می زد
جستجو کردم
از هفت بوسهء عاشقانهء صفحه آخر
هفتاد بار نوشتم
و در انتها مثل همیشه
".... با " دوستت دارم
امضای ساده ای کردم
و در هجوم هماغوشی سکوت همیشگی ات
از عاشقانه های غریبی، بارور شدم
...
من مادر تمام این رنجهای شیرینم

Friday, July 15, 2011

عاشقانه

انگشتهایم از کلمات عبور می کنند
چشم هایم از خواب
در لمس نبض بی قراری عشقم
من در خیالی پرسه میزنم
که روزهاست تو از آن گذشته ای...
و ........گذشته ای
...
! دردانهء من
...
صبح ها  زمان روی صورتم قدم می زند
و شب ها
کرم های ضد چروک
باید شبیه عکسی که دوستش داری بمانم
باید جایی...جایی میان همین روزها ؛ منجمد شوم
....
اما دلم....دلم
دلی که بر هجای اسم تو،  مدام شور می زند
و هی بزرگ می شود
 عاشقی میکند
رام می شود
دلی که پا به پای نداشتن تو.......پیر می شود
ترانه میخواند
...
! ترانهء من

کجای کدام خواب مرا قدم می زنی؟
باید تمام راه را بدوم
تمام راه بیراهی، که ختم می شود به نبودنت
باشد که وقت رسیدن، جانی نماند
که ببینم که نیستی
!!


تقویم را نگاه میکنم
این خیابان از من عبور کرده است
این خیابان......بارها در تمام زندگی هایی که پشت سر گذاشتم
از من عبور کرده است!
نت های دور شدنت را...قبلا نوشته ام
سمفونی دریاچه ای بی قو
بر موجهای ظریف کنار چشمانم
بهانه ای میخواهم که زمزمه ات کنم
! بهانهء من

Sunday, May 22, 2011

تعلیق

وقتی همه چیز از طناب تعلیق آویزان است
حتی خودم
حتی صدایم
حتی اشکهایم
..
وقتی که باد نمی وزد
تا برگهای مرده را بکند
تا شاخه ها نفس بکشند
تا من بفهمم که در نهایت....مرده ام یا زنده
...
تنها کابوس تمام زندگی ام ، می شود تنها آرزوی زندگی ام
یک گاو آهن بزرگ زنگ زده
که تمام مرا..........تمام مرا شخم بزند

Wednesday, May 18, 2011

بی سایه

این اشباح عجول کمرنگ.......این رهگذر های خالی از تمام نشانه های عشق ورزیدن
این سایه ها....این سایه ها.....این تمام سهم من از زندگی
این روزها که کش می آیند......کش می آیند تا انتهای بی صبری....تا منتهای صبوری
این خوابها که می بینم هر روز...هر شب......هر چشم به هم گذاشتن بیهوده
کجا.......کی..........در کدام فصل این داستان مکرر
فرو خواهند ریخت؟
تا شانه هایم آسوده شوند، از تحمل دست های تنهایی

Friday, May 13, 2011

بختک

دلم برای شعر تنگ شده
 برای خودم
برای بی بهانه نوشتن
برای روزهایی که نبودی
و دختری شادمانه در نگاهم می خندید
...
کاش این باد سهمگین، زودتر وزیده بود
تا روح کرمخوردهء بی ریشه ات را
از برگهای عاریه عریان کند
و این باران
کاش زودتر شسته بود این لعاب  روشن یکدست را
از خنده های چرک مرده ات
از چشمهایت...که آشیان کلاغهای بد یمن است
...
خدای من
!!
آخر کجای این دنیا، چکاوکی برای مترسکی ترانه می خواند
؟؟؟؟؟؟؟؟؟

Friday, March 25, 2011

تو را کم دارم

سالهاست که پای سفره ای نشسته ام
که هفت سین ش کامل نمی شود
سالهاست که مبهوت و خواب زده منتظرم
که سلامت
ستاره چشمانت
و
سرزمین آغوشت
بیدارم کند
تصاحبم کند
و سال من شروع شود
پیش از آنکه سپیدی موهایم
تمام سفره را بیاراید

دلم برای کسی تنگ است

دلم برایت تنگ است
نمی دانم چه کسی را صدا بزنم؟
خدایی که نمی دانم هست؟....نیست؟
طبیعتی که نمی دانم چیست؟
خودم؟
که هیچ پاسخی نیستم به هیچ سوالی
یا تو
که احتمال لغزیدن نگاهت برمن
از خوردن شهاب سنگی میان پیشانیم کمتر است
!!!
نمی دانم
این روزها تنها نگاهی که به من دل می دهد
نگاه نمناک خودم است
وقتی که در آیینه کوچک بی بختی ام
ابروهایم را خوشبخت می کنم
.....
انگار میان این فضای بی انتها هیچ کس نیست
اما من ....دلم برایت تنگ است

باز باران

نبضم دمادم زیاد می شود
مشت می شود
فریاد می شود
...
آه می کشم
........
بوی باد گرفته ام
بوی باران ناهنگام
بوی خاک نم خورده
بوی رفتن میان سایه روشن غریب اول صبح
........
دیشب میان دلتنگی هایم، باران زده است
حس می کنم
خیابان خلوت برگ اندودی شده ام
درانتهای پاییزی ابدی
که  دیوانه وار سهم مبهم خوشبختی ام را
میان خش خش برگها می جویم
و دوست دارم این ویرانی اتفاقی را
!!!
همچنان که صدای سایش دندانهایم را
وقتی تو در خوابهایم قدم می زنی
و من می میرم از فرط عاشقت بودن
و من
دیگر نمی بینم
شانه هایم تکان میخورند
قلبم گهوارهء بی تابیست که اصرار می کند
برای همیشه بخوابم
و روحم کودک زبان بسته ای
که جز بر شانه ء تو خوابش نمی برد
دیگر نمی فهمم
میان اینهمه حادثه ، این همه اتفاق بی پاسخ
باید تصادفا انگشتهای تو بر گیسوان من می لغزید؟
و دست هایت...بر بازوان من؟
و نفس هایت؟
و بوسه هایت؟
باید درست میان آغوش من به خواب می رفتی؟
و وقتی که خواب بودم
می رفتی ؟؟؟؟
چون سایه ای کمرنگ.....بی روح.....لجباز؟؟
دیگر نمی گویم
اما خودت بدان
اگر دوباره نبوسی ام
خواهم مرد

Saturday, February 5, 2011

نیستی ....هر گز نبوده ای....اما همیشه می مانی

اینجا کجاست؟
فضایی معلق و منجمد میان جهنمی سوزان؟
شکنجهء رویای نگاه خیس دوردست ِ تو
و زنجیر هایی از نه ها و نباید ها
که به قلبم، زبانم و دستانم میخکوب شده اند
....
اینجا کجای این دنیاست
یا شاید آن دنیا
تفاوتی هست؟
من در اتاق گرمم نشسته ام و پشت پنجره برف می بارد
و کسی هست که خیلی شبیه من است
آنسوی پنجرهءِ یخ زده
با نگاهی خیره به نگاه خیره ام
شاید حقیقت دنیای سرد اوست
که از میان قاب رویاهایش  به من می نگرد
و در دلش می پرسد
تفاوتی هست؟
.....
من با خواب هایم زندگی می کنم
با صدای قدم های شمرده تو
که هرشب از من عبور میکنی
با طرح کمرنگ خنده هایت
که ناگهان مرا به آتش می کشی
وقتی که سرما دندانهایم را قفل کرده است
با رقص ِرنگهایِ تمام دنیا
در چشمهای نمی دانم چه رنگی ِ تو
که مرا دیوانه می کند
که مرا دیوانه کرد
که مرا خواهد کشت
....
اینجا کجای دنیاست
کجای آفرینش
کجای راه؟
من سردم است و می سوزم
میان بهشتم یا جهنم
یا شاید
عاشق شده ام؟

Monday, January 31, 2011

معشوق

چگونه ميباري؟؟؟؟؟؟

از ميان اين سقف سياه ،اين چنين زلال

 چگونه مي شويي

 تمام اين تار هاي اندوه سالها تنيده را

 از آغوش فراموش شده ام

 مگر تمام تو بيش از چند واژه بر چند خط كاغذ كاهي ست؟؟؟

 مگر تمام من به جز همين خوابهاي سياه و سفيداست

 كه شب به سقف بي چراغ نقاشي ميكنم

 و صبح در روشويي بالا مي آورم

 مگر تمام سهم من ا زعشق همين عشق ناله ها نيست؟؟

 چگونه است هنوز که تا چشم مي گشايم

 تويي كه مي تابي؟؟

 آي ي ي شما

 ...

شما آدمها

 شما كه ذكر تسبيح صبح و شامتان

 دوستت دارم است

 شما كه از فراق ووصال و يار قصيده مي بافيد

 شما كه از وفا و جفا و دروغ و راست مطلعيد

 آي مردم

 من مبهوت باران زده ام

 من مهتاب ديده در قعر چاه بي آب زندگيم

 من مستِ مي نخوردهء از همه جا رانده ام

 من عشق نوش بي معشوق مانده ام

 من از نفسهاي ملتهبي كه مي سرايم

 مدهوشم

مجنونم

چگووووووونه ام شوريده بر شيريني كه نيست

 بر شيريني كه نيستي

 اما از آن منست

 اما از آن مني

Sunday, January 30, 2011

سحرم دولت بیدار به بالین آمد

ميان من و نجوايم با ستاره هاي شبگرد
بخت بلندي خوابيده بود بر پيشانيم
گونه به رطوبت خاك زاينده مي ساييدم
كه ناگهان وحي شدي به اعماق قلبم
***
دل دادم و تورا ستاندم
شدم پيام آور مهرباني
********
برگزيده شدم
با هاله اي درخشان در بوسه هايم
تا ترنج محجوب لبانت را بچينم
عطر ياس بهشت پيچيد
***
به رسالتم
آسمان گريست
شوقي به شكرگزاري بندگي من
***
عصايم بر زمين افتاد و خورشيدي روييد
در پس جنگل انبوه مژگانت
اعجاز حقانيت من شدي تو
بر آفرينش عشق
********
حالا دمادم ، آيه آيه در نفسهايم نازل مي شوي
من واژه نامه كامل عشقم
جاري در بستر عروق انديشه ات
ايمان بياور به سحر اين واژه ها
ايمان بياور به من
********
ايمان بياوربه خويش و خالق عشق را سجده كن
به فرمان آفرينشي كه بر تو امر مي كند
***
سجده كن كه پرهاي پروازت شكفته شود
كه آسمانت به زمين سجده كند
آنجا كه در برابرش زانو ميزني
به قدم گاه تو
جوشش چشمه اي ابدي خواهد بود
اگر خوشه هاي ايمان را از بوسه هايم بچيني
و عشق را
در قلبت
بيافريني

تقدیم به تو که در رویاهایم زندگی میکنی

چراغها را که خاموش کنی
دلت روشن می شود
سر انگشتهایت سر می خورند
و عقربه ها متوقف می شوند
انگار
بوسه ات تار عنکبوتی ست برای شکار زمان
رویاها از کرانهء نگاهت جاری می شوند
به بیکران قلبت
و همزاد نقره ایت
رنگ می بازد
.
.
.
چراغها را خاموش کن

.

من نیز
چشمانم را می بندم
و
دلم را رها می کنم

...

کاش صدای ساعت ، در آیینه منعکس می شد
و زمان
میان بازوانت معلق می ماند
در امتداد بوسه ای رویایی

...
صدایم در دوردست های یک تصنیف قدیمی می لرزد
انگار
برگ می ریزد

...

عقرب زلف كجت با قمر قرينه

تا قمر در عقربه كار دل همينه

...

افسوس

فاصله هميشه هست

ميان من و روح آرامش

حتي اگر سرت روي سينه ام آرام بگيرد

دردي هست كه تپش هايت را ازمن مي ربايد

دردي كه بيخ گلويم گير ميكند

وقتي تو در خواب لبخند ميزني

وقتی از خواب بیدار می شوم

وقتی تو نیستی

و تنهایی من هجوم تو را پیش بینی نمی کرد


در شرابدانش تنها يك قطره مانده بود
به قدر تمام مستي ِهستي
خدا را مي گويم
بر دامنش آويختم ، مستانه نوشيدم
در آغوشم كشيد
آغوشش بوي نوازش دارد
بوي عشق
بوي هرچه تو ميخواهي
  من بي قراري خواستم كه درتو بياويزم
بخشيد
اينست كه نفس هايت پُرست از عطر تپش هايم
در آغوشت مي درخشم
  من باران خواستم كه پاكيزه برويم
بخشيد
اينست كه بر لحظه هايت روييده ام نيلوفرانه
در رويايت مي شكوفم، مي رقصم
در خنده ات مي پيچم
  من آتش خواستم كه بسوزانم
هر چه رنگ روز مرگي دارد
بخشيد
اينست كه شوريده مي شوي
از سرانگشتانم شعله مي كشي، مي سوزي، مي رويي
دهوش مي شوي
من عشق خواستم كه بيافرينم
بخشيد
ينست كه اينجا هستي
معشوق و عاشق شیرین و مجنون
چشم نمناك و لب خندان و مغرور
زیبا
آنگونه كه من دوست ميدارم
در تو عشق آفریدم تا ستايشت كنم
بر محراب چشمانت زانو زدم
به نقش رقص خدا هزار شمع افروختم
هزار ذكر آفريدم
هزار نام زمزمه كردم
هزار معجزه آوردم
من پيام آور عشق خدايم
بر تويي كه خدايي ميكني بر دلم
من بوسه خواستم
 بخشيد
 تونقش بوسه خدا هستي بر گونه ام

قند مکرر لب و دندان تو

شب از نیمه گذشته
حوالي صبح ، سپیده نیامده
به یاد تو، که با منی و دور از من
مست از شراب و بوسه هاي خيالي
با نورهاي سرخ كه مي چرخد در فضاي اتاقم
فضاي اشباع شده از عطر نفس هاي تو
فضاي آغوش گداخته ات
گيج ميخورم...پاي مي كوبم
ديوارها را ديوانه وار به آغوش ميكشم
اين رنگ بوسه هاي منست
بر گونه هاي سپيد ديوار
با طعم بوسه اي كه از تو چشيده
ديوار های مدهوش و بي قرار
ديوارهای تب كرده
دلشان مي كوبد به چرخ مستانه ام
انگار
در آغوشم مي لغزي
چون ماهي عروس مي گريزي
آي ي ي ي ديوانه
تمام اين دريا كه مي گريزيش، حريم من است
به هرموج كه بپيچي ،به تو مي پيچم
به هر سو كه بگريزي ،از من می گذری
من چنگ زده ام در لحظه ها ي تو
تو از آن مني و اين منم
مست
برهنه
ستاره آويخته بر گيسوان شب فامم
پنجه در كشيده بر چشم تنگ آسمان
چونان سيلي باريده بر تمام پوست سياه شب
مِي خورده مدهوش بوسه هاي جام
رويا به آتش كشيده در التهاب نفسهاي بي قرار
تو را مي طلبم
فرياد ميزنم
ميان اين همه هست و نيست
کنارم نیستی و هستي
تويي كه عشق مي ناممت
اسير پنجه هاي خواستن من
هستي
هستي
هستي

برای تو که دوری و نزدیک

روحت را با هر نفس نوشيده ام
*
روحم را بر عرياني حضورت پوشانده ام
*
بين من و تو آيينه اي نيست
*
تويي در من چون رقص شعله در پيچاپيچ دود
*
مي پيچم
*
مي رقصم
*
تا مرگ تا تولد
*
تا حضور دستان جوهري عاشق
*
بر خاكي كه تماميت ما را مكيده است
***
من باور دارم
*
گنجشك مردهء چال شده زير خوارها خاك هم
*
در جادوي عشق
*
جوانه خواهد زد
***
در قبرستان
*
در تمام گوشه و كنار سنگها
*
در تمام خطوط موازي ممتد
*
عشقهاي كوچك سبز صدايت مي كنند
*
به چرخش خوني كه ازطبيعت به طبيعت جاري ست
*
در قبرستان تا به حال گلي خودروي كوچكي را بوييده اي؟؟
*
شايد محبوبت به انتظار بوسه اي روييده باشد

Friday, January 28, 2011

میهمانی

خب بگو
حالا که آمده ای
و به زور برایم خاطره تعریف می کنی
که مهربانیت را باور کنم
بگو چرا من حتی نام خودم را نمی دانم؟

اینجا نشسته ای و چای می نوشی
تا اشک های من خشک شوند
و دوباره
قصه های خوب برای بچه های خوب را
از نو شروع کنی
و من دوباره گریه بیافتم
که چرا بچه خوبی نبوده ام
و آخر تمام قصه ها
من زودتر تمام شده ام
قبل از رسیدن کلاغ به خانه اش؟

خدای نازنیم
میدانی
من تاریخ دوست ندارم
و جغرافی
و حتی فلسفه
یا منطق
بیا فراموش کنیم
چه کسی
چرا
کجا
به خاطر کدام حکمت
با چه رسالتی
قدم به این خراب شده گذاشته
تا چه چیزهایی را یاد من بیاورد
من چند بار باید به دنیا بیایم
تا شیر فهم بشوم؟
ببین

من عاشق ریاضی هستم

و فقط یک سوال کردم
 !!! 
فقط به من بگو، چرا تمام معادله های زندگی من
سه مجهول بی ربط داشتند
و من هرگز با نبوغ ریاضی دان شدن
به دنیا نیامدم که بفهمم
چگونه
چه وقت
چه کسی
تپش های دلم را
دوست خواهد داشت؟

.
.
.
افسون